برف روی خط استوا

دو تا شعر

۱

یک پیاده رو روی دریا
یک سر ظهر پاییزی آفتابی کنار همین جا
چند عابر پاییزی ابری روی تلاقی گاه رنگ ها 
که به هر اتفاق پیش پا افتاده ای که فکرش را بکنی می اندیشند
جز اینکه امروز
آرام ترین لحظه ی دلگیر کننده ی ناب دنیاست
که حتی
پیاده رو هایش هم روی دریاست



2

تو آینه را می زنی می شکنی
من دلگیر می شوم
تو در همین خرده آینه ها تکرار می شوی
من می خندم
می گویم :
تو همیشه ناشیانه ماهرانه ترین کارها را انجام می دهی
می خندی
من عاشق خندیدنت می شوم
من اشتباه نمی کنم
که آینه را دست تو می سپارم
یا
به تو دل می بندم

   + مهدیه لطیفی ; ۱٠:٥۳ ‎ب.ظ ; ٢٩ اردیبهشت ۱۳۸٤
comment نظرات ()