برف روی خط استوا

تیر بود

بی پشت،
بی پناه آفریده شده ایم؟
قبول!
کاشکی بی نیاز به پشت
بی نیاز به پناه
آفریده می شدیم هم!

تیر بود
ما به آغاز عالم رسیدیم
تو رسیدی
دلم تیر کشید
من خیال کردم صبح شده
تو خیالم را صحه گذاشتی، بارها!
و درست وقتی که به تنها چیزی که فکر نمی کردم پروانه بود،
پروانه شدم!

پروانه نمی خواستی؟
قبول!
پروانه سوزی اما در مرام گرگ هم نبود!،
که جُرمِ برّه دریدن سبک تر از پروانه سوزی ست!

امروز ما به آغاز عالم می رسیم دوباره
عالمی که پروانه هایش خیری ندیده اند
گم شدن حُسن است
و صبح،
سرابی ست که زیرِ سر بی خوابی ست!

   + مهدیه لطیفی ; ۱۱:۳٩ ‎ق.ظ ; ٢۱ شهریور ۱۳٩٥