برف روی خط استوا

بی هوا داریم تا بی هوا!

بی هوا داریم تا بی هوا!
این بی هوا که میروی
که ماسک اکسیژن از سقف پایین باید بیافتد
که نمی افتد
که نمی افتی از سرم
...
یا آن بی هوا که ببوسی ام
بی هوا که بگویی: شام کتلت درست می کنی برایم؟
بی هوا که صدایم کنی
که برگردم
که نمی کنی
که نمی گردم
این بی هوا ها را چه به آن بی هوا ها!؟
ها!؟
...
این بی هوا ماندن
بلاتکلیف و بی چیزی که از سقف پایین بیافتد
با آن بی هوا که ببوسی ام
که نمی بوسی ام
کجایش یکی ست!؟؟
...
کلمه کم دارد این زبان!

.

.

.

پ.ن: برای مردِ آویشن و پیراهن هایش و شازده کوچولو

   + مهدیه لطیفی ; ٤:٢٠ ‎ق.ظ ; ۳٠ اردیبهشت ۱۳٩٤