برف روی خط استوا

سوت بزن

دست از دلیل و
چرا و
فلسفه
می شوییم و
زل می زنیم به جهل ِ رابطه!

کوچه سر می رسد
ما سر عقل می آییم
دلایل صف می کِشند
من دلم می لرزد
تو پایت

تو آمده بودی که بروی اصلا
بیخودی لبخند نزن!

کوچه سر می رسد
یکی دو سه قدم بیشتر
برمی دارم
برمی داری
به هر سمتی الا به سوی ِ هم!

کوچه ی بعد از تو
حسابی سوت است و
حسابی کور
بیخودی سوت بزن!
 

.

.

.

پ.ن: با برداشت از شعری قدیمی تر

   + مهدیه لطیفی ; ۳:٥۳ ‎ب.ظ ; ۱۸ بهمن ۱۳٩٢