برف روی خط استوا

مشتم را باز می کنم...

در من غم آرامی هست
که رهایت می کند به امانِ روزها
هر چه تنگ تر فشردمت
هر چه چنگ تر انداختم به پاهایت
دور تر شدی
در من غم آرامی هست
که مشتش را باز می کند بروی...
و به گالیله و هفت جَد اش...
اگر با پاهای خودت
نزدیک نشوی!

   + مهدیه لطیفی ; ٢:٥۸ ‎ب.ظ ; ٤ بهمن ۱۳٩٢