برف روی خط استوا

زنده به گوری...

زنده به گوری
مرگی که من انتظارش را داشتم نبود
من قرار بود برای تو بمیرم!
نه زیر بیل زدن های تو بر خاکِ کنار گوری که برایم کندی...

بیا فکری برای همین امروز بکنیم
فیروزه ی انگشت های تو قرن ها بعد
در دستِ کسی دیگر
کسی دیگر را
نوازش خواهد کرد
و کسی دیگر
برای کسی دیگر
خواهد مُرد...

بیا فکری برای همین امروز بکنیم
که اسب هایی که در مزرعه ی سینه ی تو می دوند
مرا اگر از خاطر ببرند
جهان به کام کابوس ها می شود!
بیا نوش به حنجره ی زهرخند کُنانِ کابوس ها نریزیم
و برای هم بمیریم...
زنده به گوری مرگ قشنگی نیست!

   + مهدیه لطیفی ; ۳:٠۱ ‎ب.ظ ; ٧ دی ۱۳٩٢