برف روی خط استوا

جهان را آب... تو را خواب...

من همه ام باران است
آنقدر که جهان را آب می بَرد
و تو را خواب

بیدار شو
سرزمینی برای باریدن ندارم
وقتی بازوانت را
زنی می دزدند از من
و دوان دوان
...
...
من از دزدها می ترسم

بیدار شو
چرا هرچه تکانت می دهم
سردتر
خاکستری تر
خواب تر
؟
...
من از مُرده ها می ترسم
کسی مسیح را ندیده است این دور و بر!؟

   + مهدیه لطیفی ; ٦:۳٧ ‎ب.ظ ; ٤ مهر ۱۳٩٢