برف روی خط استوا

این عدالت نیست

این عدالت نیست
اینکه هیچ ماشین بزرگی
نیمه شب به نیمه شب در کوچه ها نمی گردد
و ما نمی دانیم
سردرد هایمان را
سرگیجه هایمان را
بغض هایمان را
این بعض ها که به تیله های درشتی در گلو می مانند را
چطور دور بریزیم!!؟

ما باید می توانستیم "دل" هایمان را در کیسه ای گره بزنیم
پشت در بگذاریم
و صبح ها
بی کابوس
بی سردرد
با پیراهنی سفید و گشاد بر تن
تخم مرغ عسلی کنیم و آواز بخوانیم

بوی تعفن ِ دل های روی دست مانده
از پنجره های شهر بالا زده
و تمام قاضی ها
به این ساده ترین درخواستِ شهروندی
قاه قاه می خندند

آقا!
بی زحمت نیشتان را ببندید
قورت دادنِ این اشک ها
سخت تر از قورت دادن گوشتِ نپخته ی جویده شده است!

   + مهدیه لطیفی ; ٢:۳٧ ‎ق.ظ ; ۳۱ شهریور ۱۳٩٢