برف روی خط استوا

هزار و پانصد سال انتظار

دلم را
گاو آهن شخم زده انگار
مزرعه ی زندگی ام را
ملخ ها به پادشاهی نشسته اند!
...
و لعنت!
لعنت به تمام این هزار و پانصد سالی که دروغ گفتم
من هزار و پانصد سال پیش به دنیا آمدم
و تمام این سال ها را وعده دادم
به دلم
سر خرمن
صد تا یک غاز!
...
اصلا نوشتن هم شد کار!؟
باید راه افتاد و عاشق شد
باید راه و افتاد و بی دلیل
غریبه ها را بغل کرد و
بوسید و
بعد حتما گم شد!
...
باید با خدایی که احتمالا نیست
دردِ دل کرد
از هر دری
حتی دری وری!
...
اصلا آمدیم و
هیچ کس تا همیشه
از راه نرسید
برای قسمت کردنِ دست هایش با دست هایم
هزار و پانصد سال انتظار
دلیل خوبی برای دست برداشتن از دست هات نیست!؟

   + مهدیه لطیفی ; ٥:۱۱ ‎ق.ظ ; ٥ اردیبهشت ۱۳٩٢