برف روی خط استوا

اگر دل نکنم از رویا...

حماقت می کُند دلم
که دل نمی کَند از رویا

رویا
جان را به لب می رساند
تو را به من نه

رویا
سر بزنگاه
درست همان لحظه ای که به وعده هایش از دنیا می بُری
زیر پایت را خالی می کند
و "تو" را در بسته ای با روبان بنفش
به دختری از راه نرسیده
هدیه می کند
مفت

رویا
اگر دل نکَنم از نسل اش
مشت
مشت
تا هفت پشت
بذر بی لبخندی بر لب هام بپاشد شاید

رویا
استادانه جان به لب می رساند
و "نبودت" را
در بسته ای با روبان قرمز این بار
یا صورتی
به صورتم می کوبد

   + مهدیه لطیفی ; ۱٠:٥۱ ‎ب.ظ ; ٢٦ بهمن ۱۳٩۱