برف روی خط استوا

یک سرزمين طوفانی

در بی نهایت چشمانت چادر زده ام

نمی دانم چرا از این همه طوفان

نمی دانم چرا از این همه نگاه طوفانی

من و باد یکی نمی شویم

نمی دانم چرا و من و سیاهی این شب و چادر

یک باره با باد یکی نمی شویم

بنای طوفان می گذاری و از ریشه نمی کنی

بنای طوفان می گذاری و شاخه شاخه می شکنی

بگو چه کنم با بی نهایت این چشمانت

که دوباره بهانه می شوی و قطره قطره می چکی

ذره ذره چیزی شبیه عشق می شوی

و کسی

چه بی گناه عاشق می شود

چرا من و عشق بر باد می رویم

بی آنکه از این همه طوفان با باد یکی شویم !

   + مهدیه لطیفی ; ٤:۱٥ ‎ق.ظ ; ۱ امرداد ۱۳۸۳
comment نظرات ()