برف روی خط استوا

برای جنگیدن دیر است!

باید تمام این جنگ را یک نفس بدوم
ایجا تمام تانک ها شبیه ِ تو اند
تمام خاکریز ها
مسلسل ها
هواپیما ها
...
باید فرار کنم
می ترسم درنگ کنم
اسیر شوم!

وقتی با هر شلیکِ دشمن
دلت بریزد
وقتی برای کشیدن ِ هر ماشه
دستت بلرزد
برای جنگیدن دیر است!

باید "دوست داشتنت" را بغل بگیرم
و تمام این جنگ را یک نفس بدوم!...
حتما جایی در جهان خواهد بود
که هیچ چیزش شبیهِ تو نباشد
که هیچ چیزش بوی بوسه و باروت ندهد!

   + مهدیه لطیفی ; ۱٢:٢٦ ‎ق.ظ ; ۳۱ امرداد ۱۳٩۱