برف روی خط استوا

باید مَردی که نشدم، می شدم!

باید کسی را
به چرتِ قیلوله ی کوتاهِ ظهر تابستان تشبیه کنم
باید کسی را
به هر آرشه ای که کشیده می شود
روی هر ویولونی
دلتنگ شوم

باید مردمانِ چشمانت
سبدی می شد
و آسمان تخم می گذاشت بر روحت
تا پرنده پرنده عشق
از سرم نپرد

باید مردی که نشدم می شدم اصلا
تا بانو صدایت بزنم
تا آب از آب تکان نخورد
تا مرگ برود یک قدم عقب تر بایستد
به احترام ما کلاه از سر بردارد
و پرنده پرنده عشق
بر بامت بنشانم

باید نام کسی را به تار به تار حنجره ام
به سطر به سطر هر شعرم
گره بزنم
کور

معشوقه ها زن اند
به خدا تقصیر من نیست که تو چیزی از فرود آمدن با چتر ِ خیال
بر ماه
نمی دانی
به خدا تقصیر من نیست
که تو مَردی!

   + مهدیه لطیفی ; ٦:٢۸ ‎ب.ظ ; ٢٠ امرداد ۱۳٩۱