برف روی خط استوا

مشکل از خودِ شما بود آقا!

سلانه می روم و بیخیال
بی "خیال"ی که به دست های تو خوش بود
بی "خیال"ی که خیال نداشت شاعر شود اصلا!

فاصله ها کم بودند
می شد جاده ها را تا کنم
و در چمدان کوچکی
هر کجا که می روی ببرمشان!

می بینی!؟
مشکل از فاصله ها نبود
مشکل از خودِ شما بود آقا!
که روح بتهوون را شبانه دزدیدی و
شبانه هم رفتی!

که حالا من
با پاشنه های خوابیده
سلانه می روم و بیخیال
ده گانه ی کیشلوفسکی را...
نه گانه ی بتهوون را...
هشت...
و روی هر هفت نُت
دنبال ردِ روحی می گردم
که با کفش های تو رد شده باشد!

   + مهدیه لطیفی ; ٢:۳٠ ‎ب.ظ ; ۱٦ تیر ۱۳٩۱