برف روی خط استوا

موتزارت که می شوی...

شکوه ات
اپراهای موتزارت را از گنجینه های تاریخ بیرون می کشد
می نشاند ام روی ردیف اول
درست روی صندلی ِ ملکه

و تمام خشم و اندوه ِ آینده ی بی شکوه،
آینده ی بی امپراطوری
آینده ی بی اپراهای بزرگِ را
یکجا می نوازی!

عصیانگری ات
دریا در شب را
خلاصه می کند روی سن،
به همین سادگی
و ساده تر
مرا پس می گیرد از آینده!

موتزارت که می شوی
دنباله ی کت سیاهِ بلندت از پشت
همان کلاویه های میان پرده ی از جا برخواسته ای ست
که تنم را
حتی در هیاهو
به جادو خواب می کند!

   + مهدیه لطیفی ; ۱:٤٢ ‎ق.ظ ; ۱٥ تیر ۱۳٩۱