برف روی خط استوا

زیر دست و پای بی تویی!

من و این سیگارهای نیم سوز
که سوز درز پنجره ها را جبران می کنند
من و این چای های دم کرده ی
هزار بار یخ کرده
هزار تناسخ را
بی تو پای تمام پنجره ها
گریه کرده ایم

من و تو
آغاز و پایان ِ این گریه ها را
گم کرده ایم!

آشپزخانه لخت از هر چه لیوان و
استکان و
زیرسیگاری که داشته ام
شده است

سیگارهای نیم سوز
غرق می شوند
توی چای های هنوز نخورده
که بی تو پایین نمی روند
از گلوی شعر

استکان ها
زیر دست و پای من و میزها می مانند
من
زیر دست و پای بی تویی!

من چای می ریزم
تو دوباره به دنیا می آیی...
تو دوباره سر از جای و جهان دیگری درمیاوری
من دوباره می میرم!...

من هزار بار این راه ها را
رفته ام
از این پرتگاه
به آن پرواز
از این پرواز
به آن پرتگاه!...

پرواز ها سراب اند
پرتگاه ها حقیقت

   + مهدیه لطیفی ; ٧:٥٩ ‎ب.ظ ; ۸ خرداد ۱۳٩۱