برف روی خط استوا

فرایندِ گرماگیری در شعر

کسی نیست
که دست هایش کلمه بریسد!
کسی نیست
که خنده هایش
میخ از تابلوی دل بر دیوار ِ سینه بر کَند!
کسی نیست
که غروب ها
قدم هایش شعر بکارد
بر کفِ خیابان ها!
و آدم اینجور وقت ها
دلش می خواهد هیچ کجا نباشد!

تو راست می گویی
آدم برفی شده ام
و می ترسی فرایندِ گرماگیری ام
تهران را به یکی از دو قطب نزدیک کند!
نترس
قول می دهم تهران را بگذارم سر جایش
صحیح و سالم
فقط سعی نکن بخندانی ام!؛
از آن وقت هایی ست
که دلم می خواهد هیچ کجا نباشم!

   + مهدیه لطیفی ; ۳:٠۳ ‎ق.ظ ; ٩ بهمن ۱۳٩٠