برف روی خط استوا

پرت از لبه ی خیال من

همین که به راه رفتنت فکر می کنم
جای خالی می دهی
و هی پرت می شوی تهِ دره
از لبه ی خیال من
با آن آب نبات ترش نارنجی ات
که حواست را پاک
پرت می کند از لب ها

من دست دراز می کنم
و همیشه دیر است!

من تمام نفس هایم را
سعی کردم پرت نشوی
از لبه ی لب ها و خیال من
خودت که دیدی!
ندیدی؟!

   + مهدیه لطیفی ; ٢:۱٦ ‎ق.ظ ; ٢۸ دی ۱۳٩٠