برف روی خط استوا

بدجنس

باید همینطور که رفتنت را تماشا می کردم
به شمعدانی پشت پنجره می گرفت،
آرنج غمبرک زده ام
و گلدان گِلی صاف روی سرت خرد می شد!
باید معجزه ای می شد
باید هراسان پله ها را دو تا یکی می دویدم به بغل کردن تو
و تو قید رفتن را می زدی
حتی برای یک روز ِ دیگر!

تصمیم گرفته ام
بدجنس دوستت داشته باشم
جنس ِ دنیا
به خوش جنس ها
نمی سازد!

 

 
.............................................................
پ.ن: تازگی ها هر شب یه جای خوابم، شعرم میاید!
 

   + مهدیه لطیفی ; ٢:٢٠ ‎ق.ظ ; ٢٢ آبان ۱۳٩٠