برف روی خط استوا

جناب آقایی که...

جناب آقایی که
هر اسمی ممکن است داشته باشید
قصه ها همیشه با رفتنتان شروع می شوند
و به نیامدنتان ختم
بوی گند کلیشه دارد از در و دیوار دو سطر قبلی این شعر بالا می رود
و به جایی بند نیست
دستِ از دستِ شما رها مانده ی من
و بدتر از آن
شاعر شدن من
مستقیما تقصیر شماست!

می ترسم بمیرم و
تمام کلاه به سر های سیگار به لبِ دنیا
تمام دختر های زمین را
یاد من بیاندازند!

جناب آقایی که
قصد آفتابی شدن ندارید
تشریف بیاورید و لبه ی کلاهتان را بالا بزنید
شاید زد و چشم هایتان
شعری شد
خالی از بوی گند کلیشه

   + مهدیه لطیفی ; ۱:٢۳ ‎ب.ظ ; ۱۸ آبان ۱۳٩٠