برف روی خط استوا

کابوس ِ شاعرانه

دست توی دست هم
شاعران مرده
توی سرم دایره ای می چرخند و می خوانند:
عمو زنجیرباف...
زنجیره ی من کو؟! کجاست؟!

به خدا من سر سوزن ربطی به زنجیره ی شما ندارم
من فقط داشتم رد می شدم!
کابوس هایم کافی نبود،
همین شما را کم داشتم فقط!

داشتم رد می شدم که پایم به شعری گرفت
زمین خوردم و از هوش...
از هوش رفتم!!؟؟
الان چه سالی ست؟!
چند سال از آخرین باری که عاشق شدم می گذرد؟
چند تا شعر بدهکارم!؟

آهای آقای...
اسمتان را یادم نیست
دو دقیقه نچرخ!
پرسیدم چند تا شعر بدهکارم؛
که دوباره به کتاب های تاریخ ادبیات
برگردید و
بخوابید و
دست از خواب های من بشویید!؟

زنجیره تان را هم لطفا
باز کنید از پاهایم
من طاقت کابوس های شاعرانه را ندارم!

   + مهدیه لطیفی ; ۳:٥٠ ‎ق.ظ ; ۱۳ آبان ۱۳٩٠