برف روی خط استوا

راه بیفتم این باران را به کجا!؟

پنج روز تمام است
که تهران تهران نیست
با این همه دلیلی ندارد این باران بی وقفه را،
بی تو راه بیفتم!
اصلا راه بیفتم به کجا؟!
که چه؟!

گفته بودی بست نشسته ای که پاییز بشود
که برگ ببارد از آسمان
که به طبیعت و کوچه بزنیم و
از لبخند های لامذهب تو
عکس بگیریم
گفته بودی باران و برگ و مرا دوست داری
مرا که...
باران و برگ را هنوز هم داری!؟

حالا پاییز است؛
هی با تو ام!!
حالا پاییز است و معلوم نیست
به کدام گور، گم شده ای
که من میان این باد های هرجایی
گفته ام گور پدر بارانی که می زند
و بست نشسته ام بین دیوار ها
شعر می نویسم
شعر می شوم
تا تمام شود این پاییز لعنتی
که بی تو مزه ی زهرمار می دهد!

   + مهدیه لطیفی ; ۳:٥٤ ‎ب.ظ ; ۸ آبان ۱۳٩٠