برف روی خط استوا

راهرو های شلوغ و بنفش

می ترسم به خدا
از شب های بی تو
می ترسم از تصور تو
توی هر کجایی که خالی از تن من و
پر از تن دیگری ست!

می ترسم از این هیولاها
هیولاهایی که ماسکِ معصوم ِ اندوه و
افسردگی و
شعر و
اینجور چیزها می زنند
و شب ها پشت پنجره اند!

می ترسم از تصور انحناهای شلوغ ذهن تو
راهروهای شلوغ قلب تو
می ترسم از آن همه زن
با آن لباس های بلند و جیغ
که آنجاها رژه می روند و
درگوشی به هم چیزهایی می گویند و
به ریش نداشته ی من می خندند!
می ترسم از تو که جانبشان را می گیری!

می ترسم از دلتنگ شدن برایت
وقتی دلتنگ نمی شوی برایم!

می ترسم از رزهای بنفش
انگورهای بنفش
رژ های بنفش
می ترسم از تمام جیغ های بنفش
می ترسم از جیغ ادوارد مونک!
می ترسم از خودم
که هر چه می کنم یادم نمی آید آن چشم های لعنتی ات را!
چشم هایت چه رنگی بود؟
بنفش که نبود!؟

می ترسم از اینکه بمیرم و
پر هیچ عشقی
به پرم نگرفته باشد
هنوز!

   + مهدیه لطیفی ; ٢:٠۸ ‎ب.ظ ; ٢۱ شهریور ۱۳٩٠