برف روی خط استوا

بازار مسگرها

فلوت می زند ته دلم کسی
هر بار عاشق باشم

حالا تو آمده ای
کمر به شکستن فلوت ها بسته ای
و دلت نمی تپد
برای هیج خری!

بازار مسگرها
همین جا توی سر من است
و صدای تپش های دل تو
یا صدای فلوت دل من
تنها صداهایی ست که نیست
والا تا بخواهی گریه
تا بخواهی فریاد
تا بخواهی زوزه گرگ و باد

روی نگاه کردن به فلوت زن ته دلم را ندارم
خودم در را باز کردم
خودم گذاشتم
ندیده و نشناخته
صاحب خانه شوی!
حالا بخواهی بروی هم
من نمی خواهم

فحش می دهند تمام روزهای تنهایی ام
به من
که فروختمشان به تو
به مفت
که خلوتشان را آغشتم
به تو
که کلافه ام کرده ای
با این کلاف های به هم تنیده
که نه سر دارند و نه ته
که نه معلوم است
دوست داشتنت چه رنگی ست
نه چشم هات

چشم های تو
حرفی برای زدن ندارند
باید تا دیر نشده
تا عاشق نشده ام
کتانی هایم را بپوشم و...
عشق مرداب است!

   + مهدیه لطیفی ; ۱٢:٥٠ ‎ق.ظ ; ٢٧ امرداد ۱۳٩٠