برف روی خط استوا

حرمت نگه دار

دلم
گلم
این اشک ها خون بهای عمر رفته ی من است
حکایت کسی که جادوی کتاب
مسخ و مسحورش کرده است
تا بدانم و بدانم و بدانم
و می رفتم
و می رفتم
و می رفتم
از صفحه ای به صفحه ای
از چهره ای به چهره ای
از روزی به روزی
از شهری به شهری
زیر آسمان وطنی که در آن فقط
مرگ را به مساوات تقسیم میکردند!

سند زده ام یک جا
همه را به حرمت چشمان تو
مهر و موم شده با آتش سیگار متبرک ملعون
که میترکاند یکی یکی حفره های ریه هایم را
تا شمارش معکوس آغاز شده باشد

مرا مهتاب
مرا لبخند
و آویشن
حرمت چشمان تو بود 
نبود؟
پس دل گره زدم به ضریح هر اندیشه ای
که آویشن را می سرود
حرمت نگه دار دلم
گلم

نه
به کفر من نترس
نترس کافر نمی شوم هرگز
زیرا به نمی دانم های خود ایمان دارم

عرفان لایت با طعم نعنا

شک دارم به ترانه ای که
زندانی و زندانبان همزمان زمزمه میکنند!

پس ادامه میدهم
سرگذشت مردی را که هیچ کس نبود
با این همه
تو گوئی اگر نمی بود
جهان قادر به حفظ تعادل نبود
چون آن درخت که زیر باران ایستاده است
نگاهش کن
چون آن کلاغ
چون آن خانه
چون آن سایه
ما گلچین تقدیر و تصادفیم
استوای بود و نبود

دلم
گلم
حرمت نگه دار
این اشکها خون بهای عمر رفته من است
سرگذشت کسی که هیچ کس نبود
و همیشه گریه می کرد
بی مجال اندیشه به بغض های خود
تا کی مرا گریه کند؟
و تا کِی ؟!
و به کدام مرام بمیرد

آری گلم
دلم
ورق بزن مرا
و به آفتاب فردا بیندیش که برای تو طلوع میکند
با سلام و
عطر آویشن

           حسین پناهی

   + مهدیه لطیفی ; ۳:٢۳ ‎ق.ظ ; ٧ خرداد ۱۳٩٠