برف روی خط استوا

قرار نیست به قرار فرداهایمان برسم

بنگ...
بنگ...
این که از کجاست این صدا
چه فرق می کند برای تو؟
مهم مرگ است
مهم منم که قرار نیست
به قرار فرداهایمان برسم
مهم کافه های شهرند
که دق می کنند از دیدن دخترهای بی بهار
روی صندلی های من
نه که من خوب باشم، نه!
ما با هم قرار داشتیم
من و صندلی ها را می گویم
قرار داشتیم که اگر نیست شدی تو
نیستی ات را گریه کنیم
کسی چه می دانست که بنگ بنگ ها سهم من می شوند؟
کسی چه می داند این شعر کی تمام می شود؟
مهم مرگی ست
که اسلحه اش توی دست های توست!

   + مهدیه لطیفی ; ۱:٤٥ ‎ق.ظ ; ٢ خرداد ۱۳٩٠