برف روی خط استوا

از شعبده باز هم کاری ساخته نیست

بند دل من
به لبخندهای تو بند است
برای دوست داشتنت اما
لبخندهایت را نه
دلت را لازم دارم
از شعبده باز هم کاری ساخته نیست
گیرم طناب بکشد از دل من تا دل تو
گیرم با دست هایی به پهلو باز
که معلوم نیست برای حفظ تعادل است
یا برای بغل کردن تو
تمام طناب را راه بروم و نیفتم
گیرم این لبخند لعنتی ات
سوژه ی معروف ترین نقاش قرن بعد شود
یا دور که می شوم
دوستت دارم هایت را از شیشه ی ماشین با شهر شریک شوی
چیزی از قد تنهایی های من
آب نمی رود عزیزم
و هنوز
شب ها
روی شعرها غلت می زنم

   + مهدیه لطیفی ; ٥:۱۸ ‎ب.ظ ; ۱٤ اردیبهشت ۱۳٩٠