برف روی خط استوا

زبان شعرها را می دانی

تو همین طور راه می روی و
همین طور شعر است که مثل لوبیای سحرآمیز
سر به آسمان می کشد
می پیچد دور تن کتابخانه و کافه های شهر و
تمام کتاب ها را از رو می برد،
حالا در هر ژانری که می خواهند باشند.
تو همین طور راه می روی و
همین طور در و دیوارها به حیرت دست هایشان را می بُرند
حتی اگر پرتقالی به میان نباشد و حتی تر چاقویی!
نه که زیبا باشی، نه
همین که زبان شعرها را می دانی
برای اثبات پیامبری کافی ست.

   + مهدیه لطیفی ; ٦:۱۳ ‎ب.ظ ; ۱٤ اسفند ۱۳۸٩