برف روی خط استوا

بردن از خورشید

همیشه شب است
اینجا را می گویم
من سال ها فکر کردم
تمام آن سال هایی که دلم می خواست مرد بودم
تا از صدای پاشنه ی کفش های کسی
شعر بگویم
داشتم فکر می کردم کجا بروم
که خورشید
نبودنت را به رخم نکشد هر دقیقه
حالا چه فرق می کند آمده باشم قطب شمال
یا جنوب؟
به هر حال شش ماه دیگر اسباب کشی خواهم کرد به مقابل ترین نقطه.
نه صدای پاشنه ی کفش هایت جذابیتی دارد
نه هیجانِ رد شدنت از کنار چرخ دستی های گوجه ی نوبر
نیامده ام اینجا دنبال شاعرانگی در تو بگردم
بیخیالِ کاغذ های پر از تو
من آمده ام
بازی را به خورشید ببرم

   + مهدیه لطیفی ; ۱:۱٩ ‎ق.ظ ; ٦ اسفند ۱۳۸٩