برف روی خط استوا

خیالپردازی در کافه

عشق
وقتی لب به فنجان قهوه ات می زنی
از کالسکه اش پیاده می شود
کلاه از سر برداشته
سر خم می کند
و به صرف قهوه دعوتم می کند
تو قرار نیست مصداق عشق باشی
خودش راه را بلد است
تو تنها رو به رویم بنشین
و لب به فنجانت بزن

   + مهدیه لطیفی ; ۱٢:۱٠ ‎ب.ظ ; ٩ دی ۱۳۸٩