برف روی خط استوا

آن کلاه به سر سیگار به لب

دستِ آخر
آن کلاه به سر سیگار به لب را نمی یابم
و کول می کنم حسرت بیست و هفت سالگی ام را
و برای نوه هایی که احتمالا نخواهم داشت
به جای نصیحت و خاطره
میوه پوست خواهم کند.
مانده ام این کلاه به سر سیگار به لب لعنتی
که چنته اش پر از آواز و جمله است
و خوب از پس ِ قصه ها برمی آید
رگ خواب مرا پس کِی پیدا خواهد کرد؟
که آن نوه های نداشته ی بیچاره
خاطره ای برای خوابیدن داشته باشند

   + مهدیه لطیفی ; ٢:۳٥ ‎ق.ظ ; ۱٤ آذر ۱۳۸٩