برف روی خط استوا

تیر بود

بی پشت،
بی پناه آفریده شده ایم؟
قبول!
کاشکی بی نیاز به پشت
بی نیاز به پناه
آفریده می شدیم هم!

تیر بود
ما به آغاز عالم رسیدیم
تو رسیدی
دلم تیر کشید
من خیال کردم صبح شده
تو خیالم را صحه گذاشتی، بارها!
و درست وقتی که به تنها چیزی که فکر نمی کردم پروانه بود،
پروانه شدم!

پروانه نمی خواستی؟
قبول!
پروانه سوزی اما در مرام گرگ هم نبود!،
که جُرمِ برّه دریدن سبک تر از پروانه سوزی ست!

امروز ما به آغاز عالم می رسیم دوباره
عالمی که پروانه هایش خیری ندیده اند
گم شدن حُسن است
و صبح،
سرابی ست که زیرِ سر بی خوابی ست!

   + مهدیه لطیفی ; ۱۱:۳٩ ‎ق.ظ ; ٢۱ شهریور ۱۳٩٥

یکسان با خاک

نمی دانم از کدام جهت بود که
بی جهت
بادی وزیدن گرفت 
و چنان سنگ تمامی گذاشت که  
اینکه با خاک یکسان است امروز
همان شهر بازوان توست!

   + مهدیه لطیفی ; ۱۱:٠۳ ‎ق.ظ ; ٢۱ شهریور ۱۳٩٥

هنر از پس عشق برنمی آمد

چشم هایش را نمی کشید
هنر از پسِ عشق بر نمی آمد؛
خوب می دانست!
.
.
.
پ.ن: آمادئو مودیلیانی را می گویم و ژان را که چشم هایش شروع واقعه بود.

   + مهدیه لطیفی ; ۱٢:٥۳ ‎ق.ظ ; ۱۳ شهریور ۱۳٩٥

ابریشمِ نخ کش

جانا!
مردِ روزهای گذشته ی نه چندان دورم
دور که می شوی
نزدیک می شوم!
ابریشمِ تنیده از نفس هات بر قلبم،
نخ کش می شود...،
پاره اما نه!
آن سرش به پاشنه ی پای تو،
این سرش هنوز بر گوشه ی قلب من گیر!
دور که می شوی...
نخ کش که می شود...
نزدیک می شوم!

   + مهدیه لطیفی ; ۱۱:۳٥ ‎ق.ظ ; ٩ شهریور ۱۳٩٥