برف روی خط استوا

تمام حالم، تمام فعل های حالم، برای تو!

جانا
مرد روزهای از دست رفته ی نه چندان دورم
کاش "دوستت دارم"
اینهمه بی قدر
اینهمه بی قدرت نبود!

جانا
چقرر صدایت را دوست داشتم
و همین پریروزهای نه چندان دور اگر بود،
می پرسیدی: "داشتی؟؟؟"
و می گفتم:
دارم!

جانا
من ستاره های آسمان کویر را
با تو کشف کرده ام
یادت هست؟
من عشق را
با تو کشف کرده ام!
و همین پریروزهای نه چندان دور اگر بود،
می پرسیدی: بیداری؟
و می گفتم::همیشه!
می پرسیدی چه میکنی؟
می گفتم: می شمارم... تا خواب...

جانا
دلتنگی هایم برای تو...
فعل های حال من
ماضی نمی شوند!
"دارم" ها، "داشتم" نمیشوند!


جانا
من هنوز از تو بیدارم...
و هنوز نرگس های خشک مرا یاد تو می اندازند
تمام من
تمام نرگس ها حتی وقتی رفته ای
حتی وقتی نمیپرسی: بیداری؟
حتی وقتی دوستم نداری...
تمام فعل های حال
تمام حالم
برای تو...

   + مهدیه لطیفی ; ٥:۳٤ ‎ق.ظ ; ۸ اردیبهشت ۱۳٩٥

نبرجایی های همیشگی

عشق،
دُمَل همیشه نَبَرجای طبیعتِ آدمی ست
که هر شب با نیشتر گریه میترکد
و هر صبح دوباره با درد ورم میکند
آغاز آدمی نیازی به "دل" نداشت
تنها قراربود بخورد وبخوابد وبزایاند وادامه دهد...
طبیعت آدمی نیازی به "عشق" نداشت
همانطور که تو نداری!

آدمی،
اندوهِ همیشه انتخاب شدن و انتخاب نکردن،
اندوهِ انتخاب کردن و انتخاب نشدن است!
و این نبرجایی های همیشه، همیشگی ست!

میدانی دوستم اگر داشتی
آنگونه که شایسته ی زندگی ست
تعریف جدیدی از آدمی می شد شویم!؟
تعریف جدیدی از خلاف جهت شنا کردن
و به کوری چشم دریا
به ساحل رسیدن!؟

تو میدانستی این ها را و رفتی!؟؟

   + مهدیه لطیفی ; ٥:٢٦ ‎ق.ظ ; ۸ اردیبهشت ۱۳٩٥

ما زاییده ی پیوند انگور و بادامیم

ما زاییده ی پیوند انگور و بادامیم
وقتی از چشم هایمان انگور می روید،
اگر دوست بداریم اش!
...
و هر بهار
با چرخ دستی های بادام های هنوز کال
دوباره کودک میشویم...!

   + مهدیه لطیفی ; ٥:۱٦ ‎ق.ظ ; ۸ اردیبهشت ۱۳٩٥