برف روی خط استوا

راه رفتن در مه غلیظ

تو را نه باید دید
نه باید شنید
نه لمس
نه دوست داشت حتی
...
بی دفاع
در محیطی به مساحتِ تنِ تو
در مهی غلیظ از صدای تو
باید راه رفت
و چشم
چشم را...
اگر ببیند که دیگر عشق نیست!

   + مهدیه لطیفی ; ۱٢:۳۸ ‎ق.ظ ; ٢٤ تیر ۱۳٩۳

آغوش آبی ِ بالای پله ها

از پیچ آخرین پاگرد
تا بالای پله ها
آنجا که با پیراهن آبی
در چهارچوب چوبی
دست هایت را باز کرده ای به تمام
تا صدای قلبت را توی ریه هایم بکشم
جاذبه ی زمین دو سویه می شود
دستپاچگی ِ نزدیک شدن به احتمالِ بوسه ای
با چشم هایی بسته
که هنوز نچشیده ام
دنباله ی مانتویم را پایین می کِشد انگار از پشت
و آغوشِ آبی ِ بالای پله ها
بالا می برد ام
...

آن مانتو
آن شال
چه رنگی بودند آن شب؟
من همیشه فقط تصویر روبرو را دیده ام!
...

   + مهدیه لطیفی ; ۱٢:۳۱ ‎ب.ظ ; ٢ تیر ۱۳٩۳