برف روی خط استوا

زندگی

یک گلّه گرگِ گرسنه روبرو...
یک درّه ی عمیق پشتِ سر...
پریدن خودکشی ست
نپریدن زندگی ست!

   + مهدیه لطیفی ; ٧:٥٢ ‎ب.ظ ; ٢٦ اسفند ۱۳٩۳

عشق پیراهن بلندی دارد

عشق پیراهن بلندی دارد
که تنت را سراپا!
و دنباله ی بلندتری...
تا بکِشد بر کفِ هر خیابانی که بر آن شوم

عشق پیراهن بلندی دارد
تو که باشی
ابریشم است که نرم می نوازاند
تو که نه
چهل تکه ی زبری که خِس...
خِس...
خون...
بر کفِ هر خیابانی که بدان فرار کنم

   + مهدیه لطیفی ; ٤:۱٢ ‎ب.ظ ; ٢٢ اسفند ۱۳٩۳

از شانه ات که می ریزم...

شانه ام
که از شانه ات
بر ملحفه ها می ریزد
یاس های زردِ ریز
که از سر حیاطِ خانه ها
بر دیوار کوچه ها...
تعبیرِ فصل نیستند؛
تعبیر اشک اند
که می ریزند
و می ریزند
...
مژه های آب خورده
تاوانِ چشم های آب نخورده اند!!

   + مهدیه لطیفی ; ٦:۳٧ ‎ب.ظ ; ۱٢ اسفند ۱۳٩۳