برف روی خط استوا

مدیونِ نبودن

شعرها
بودنشان را مدیونِ نبودنِ "تو" اند!
...
تو که هستی
زندگی که خوب است
شعر از لبِ شاعر چنان می افتد
که غذا از دهان
که برگ از درخت
که کسی از چشم کسی
...

   + مهدیه لطیفی ; ۱:۳٥ ‎ب.ظ ; ٢٠ آذر ۱۳٩٢

جواب

باور کنید تا دیوانه شدنم چیز زیادی نمانده است از دستِ این سوالِ تکراری تان که: چرا همیشه غم و ناامیدی و سوزمایه در شعرهایتان است و چرا از شمع و گل و پروانه نمی نویسید؟

و جواب:
1. من در ایشان چندان غم و سوزمایه ای هم نمی بینم!
2. اگر هم باشد، کنکاش و چرا ندارد!... نمی شود که تهِ خودکار را بر لب گرفت و گفت: خب به نام خدا من می خواهم یک شعر امیدوارانه و مثبت اندیش و گوگولی مگولی بگویم! نخیر نمی شود جانان ام!، نمی شود! همین است که هست... خودشان برای خودشان سرخود همین شکلی می شوند!
.
.
با ارادت و کلافگی
مهدیه لطیفی

   + مهدیه لطیفی ; ۱٢:٥٦ ‎ب.ظ ; ۱۳ آذر ۱۳٩٢

پای لنگِ جهان

برای رفتن
از پاهای جهان قرض می گیری انگار
که بعد
یک پای جهان
کوتاه تر از آن یکی ست!

   + مهدیه لطیفی ; ۱:٥٤ ‎ب.ظ ; ۱٢ آذر ۱۳٩٢

آشویتس در من است!

نبودنت له ام می کُند
اصلا من لهستانم!
و "آشویتس"
خسته نمی شود از سوختن در من!..
این همه هیزم از کجا آورده ای!؟؟

   + مهدیه لطیفی ; ٤:٤٦ ‎ب.ظ ; ٥ آذر ۱۳٩٢

جهان در خطر است

جهان در خطر است
آخر این سردردها
به درخت ها سرایت می کنند!

آخر این دردها
مین می شوند بر خاک ها
تا هر کجا که بی تو پا بگذارم
هر بار از سر بمیرم!

هی...
با شمایم!
شعرهای مرا
به جای کلم خورد نکن
این سالادها
خوردن ندارند!

   + مهدیه لطیفی ; ٢:۳٩ ‎ب.ظ ; ۳ آذر ۱۳٩٢