برف روی خط استوا

مثل ردِ لاستیک ها بر آسفالتِ خیس

هنوز
ردِ رد شدنت
مثل ردِ لاستیک های ماشین سنگینی
بر آسفالتِ خیس
درد می کند
...
به شهرداری بگو
دوباره بسازد مرا
به عوارضی بگو
به تو هشدار بدهد
آهسته تر...
...

   + مهدیه لطیفی ; ۱٢:٤٥ ‎ب.ظ ; ٢۱ مهر ۱۳٩٢

مرگ بر شعرها!

تو هیچ مرگت نیست!
من نیز

ولی این شعرها
این شعرهای زبان بسته ی لب گشوده
به وقتِ عشق
از عشق می میرند و
به روز ِ بی عشقی
از بی عشقی

ما "مرگ" هایمان را بسته بندی کرده ایم و 
فرستاده ایم سر وقتِ شعرهامان

ما
همسایه ی شعرهاییم
و مرگ
برای همسایه خوب است!

   + مهدیه لطیفی ; ۱۱:٠٩ ‎ب.ظ ; ۱٦ مهر ۱۳٩٢

سرریز

وقتی زن باشی
و ندانی با سرریز ِ احساست چه کنی...
...

احساس ِ زنی را دارم
که نوزادِ مُرده به دنیا آورده است
و سینه هایش شیر دارد!

   + مهدیه لطیفی ; ٤:۱٦ ‎ب.ظ ; ۱٥ مهر ۱۳٩٢

چرخ و فلکِ چرا ها

ما زن ها
چرخ و فلکی از چرا ها سواریم
چرا رفت؟
چرا آمد اصلا؟
چرا؟
چرا؟
چرا نخندید!؟
...

یکی بیاید تکانمان بدهد
بگوید پیاده شوید
"نبودن"
مهم تر از "چرا نبودن" است!

   + مهدیه لطیفی ; ٥:٥٩ ‎ق.ظ ; ۱۳ مهر ۱۳٩٢

فیروزه ی انگشت های تو

باران
فیروزه ی انگشت های توست
وقتی پاییز
تمام ابرهایش را
در جیب های شهریور
جا گذاشته باشد!

   + مهدیه لطیفی ; ٢:٤٩ ‎ق.ظ ; ۱۱ مهر ۱۳٩٢

پناهنده شدن

سرگردان در کمپ ها
هر صبح
بی سرزمین از خواب می پرم!

پناهنده ی بازوانت شدن
ساده نیست
وقتی در این سرگردانی
کسی به زبانِ سعدی حرف نمی زند!

   + مهدیه لطیفی ; ٥:٥٠ ‎ب.ظ ; ۱٠ مهر ۱۳٩٢

باید بلند بلند دوست داشت!

باید
بلند
بلند
دوست داشت!
حتی اگر هر بار
هر بار
از هجمه ی این احساس
بهراسند و
بگریزند و
بگذارندمان!

دوست داشتن
بزرگ تر از ظرفیتِ ظرفِ کسانی ست
که در ابتدا طلب می کنند اش خودشان!

با این همه باید
هر بار
همه اش را در ظرفِ شان گذاشت
حتی اگر
بگذارندمان
به حالِ ناخوش ِ خویش!

   + مهدیه لطیفی ; ۳:۳٧ ‎ق.ظ ; ۸ مهر ۱۳٩٢

و نمی پرسی حتی گاهی:

و نمی پرسی حتی گاهی:
هی فلانی
هی تو که رادیوی عصر
جغرافیای تنت را
بحرانی گزارش می کند مدام
چه می کنی راستی با کوهی که بر دلت کاشته ام!؟؟

برای زمین گیر کردنِ من
نخندیدنت کافی بود
این کوه
که کاشتی
سنگین تر از این حرف ها بود!

   + مهدیه لطیفی ; ۱٢:۳٥ ‎ق.ظ ; ٧ مهر ۱۳٩٢

جهان را آب... تو را خواب...

من همه ام باران است
آنقدر که جهان را آب می بَرد
و تو را خواب

بیدار شو
سرزمینی برای باریدن ندارم
وقتی بازوانت را
زنی می دزدند از من
و دوان دوان
...
...
من از دزدها می ترسم

بیدار شو
چرا هرچه تکانت می دهم
سردتر
خاکستری تر
خواب تر
؟
...
من از مُرده ها می ترسم
کسی مسیح را ندیده است این دور و بر!؟

   + مهدیه لطیفی ; ٦:۳٧ ‎ب.ظ ; ٤ مهر ۱۳٩٢