برف روی خط استوا

دستت را به من نزن!

دستت را به من نزن!
دستت را به من بزنی زخم خستگی ام دهان باز می کند
و بند نمی آید این خون
که تو با هر نامی که از در می آیی
پرستاری نمی دانی

   + مهدیه لطیفی ; ۱٠:۳٠ ‎ب.ظ ; ٢۸ امرداد ۱۳٩٢

خستگی همیشه به کوه کندن نیست

خستگی همیشه به کوه کندن نیست
خستگی گاهی همین حسی ست
که بعد از هزار بار یک حرف را به کسی زدن
داری
وقتی نشنیده است!
وقتی سوار شده است
...
و سوت آغاز حرکت قطار
همان سوت پایان بازی ست
.
.
.
پ.ن: با اندکی تغییر در شعری از روزها پیش، که اتفاقا برای همین روزهاست

   + مهدیه لطیفی ; ۱٠:٠٢ ‎ب.ظ ; ٢۸ امرداد ۱۳٩٢

به آهنگ های بی من برقص

حالا که آهنگ کرده ای
به آهنگ های بی من برقصی
"دوستت دارم" های زیادی از فردا
ناگفته کفن خواهند پوشید!

به گلایل های پیشاپیش پژمرده ی چهارراه ها هم نیازی نیست
این چون اولین باری ست
که خبرهای بد
زود نمی‌رسند!

   + مهدیه لطیفی ; ٥:۱٤ ‎ق.ظ ; ٢۳ امرداد ۱۳٩٢

تو همان هشت دقیقه ای

برای هر که ابر را
به آفتاب
و رویا را
به لبه های تیز ِ واقعیت
که بی رحمانه می بُرند
ترجیح می دهد
تو همان هشت دقیقه ای
که قرص خورشید
آرام
آرام
در دریا حل می شود

می بینی؟
تو قرار نیست شاعر باشی
تو همین که نفس بکشی
روی گردن من
حق شاعری ات را
بر گردن دنیا گذاشته ای!

   + مهدیه لطیفی ; ٤:۳٠ ‎ق.ظ ; ۱٥ امرداد ۱۳٩٢

زندگی مرا ونگوگ رنگ زده است

زندگی داریم تا زندگی
در تو سکونِ باشکوهی هست
که تشویش مرا نمی فهمد
زندگی تو را رامبراند رنگ زده است
زندگی مرا ونسان ونگوگ

   + مهدیه لطیفی ; ٦:٢۸ ‎ب.ظ ; ۸ امرداد ۱۳٩٢

دو دقیقه مانده به دست هایت، ساعت ساز می میرد!

رسم است
و جز این
قرآن خدا غلط می شود انگار
همین که هر بار
دو دقیقه مانده به دست هایت
ساعت می ایستد
و ساعت ساز می میرد!
...
می بینی!؟
بس که راس ِ لب به لب شدن با کاسه ها
تشنگی ماندنی شده است
به تمام آب ها
به تمام دست ها
شک دارم

خستگی ام را تازه نکن
از تو تا من سال های نوری راه است
که به هفته نکشیده
کاسه کوزه ها را می شکنیم
و ساعت ساز
نمی تواند ما را به هم برساند!

   + مهدیه لطیفی ; ۱:٥۱ ‎ق.ظ ; ٢ امرداد ۱۳٩٢