برف روی خط استوا

شاه توت

شاه توت دارد
تمام فصل های سال
بوته ی لبخندهایت
و سرانگشتانم
همیشه بنفش باشد باید
و اگر نه
اعتصاب ِ لبخند می کنم
و به هر دری که لحظه را به آینده می بَرد
قفل سنگینی می آویزم
تا شاه توت ها برسند

   + مهدیه لطیفی ; ٤:٤٩ ‎ق.ظ ; ۳۱ تیر ۱۳٩٢

دروغ های بزرگ

این روزها مردها نامرد نشده اند
از همان روزها که افسانه ها را می نوشتند
زیگفرید
مجنون
شاهزاده ی سیندرلا
و هرکه به کوه ها می زد
برای کشتن اژدها
دروغ های بزرگی بوده اند که شاید
آوریل به آوریل
سر از آرزوهای ما درآورده بودند

   + مهدیه لطیفی ; ۳:٢٧ ‎ق.ظ ; ٢٩ تیر ۱۳٩٢

زیر سر ِ فیلم ها

دستِ آخر
آن کلاه به سر ِ سیگار به لب ِ لعنتی
پیدا بشود باید
و باید
زندگی کنیم تمام فیلم ها را
...
اصلا هر چه می کشیم
زیر سر فیلم هایی ست
که نویسنده هایشان مُرده اند و نمی دانند
بذر چه نیازهایی را در ما کاشته اند
بی آنکه در دنیا
ابری باشد
برای رویاندنشان!

   + مهدیه لطیفی ; ٧:٢٧ ‎ب.ظ ; ٢٥ تیر ۱۳٩٢

کلاه برداری از سر دنیا!

چه کسی کلاه از سر دنیا برداشت!؟
کلاهِ سیاه مردان
کلاه های پَر و پاپیون دار زنان
احتمال عاشق شدن را
بالا می بُرد

   + مهدیه لطیفی ; ٢:٤٥ ‎ب.ظ ; ۱٥ تیر ۱۳٩٢

ما دیر یه دنیا آمده ایم

ما دیر به دنیا آمده ایم
که زود به زود خسته می شویم
قدیم ها دنیا روی دور تند نبود
قدیم ها می شد عاشق شوی
خیر نبینی
سال ها بعد خسته شوی
نه که خیرندیده باشی از همان سر
و چنگ بیندازی به هر سلامی
تا بل خستگی هایت را بتکانی

تناسخ است یا تکامل؟
که در سی سالگی
هزار سال زندگی کرده ایم!؟

   + مهدیه لطیفی ; ۳:٤٩ ‎ق.ظ ; ۱۳ تیر ۱۳٩٢

پیش آمده هیچ وقت!؟

پیش آمده هیچ وقت
پیشانی ات بلند باشد
بختت بلند تر؟
و مردی بلند بلند
بگوید "دوستت دارم"!؟

باید پیش آمده باشد
تا خیال نکنی
زن بودنت
بر بادهای بیابان شده شاید

پیش آمده باید باشد
تا انتقام خودت را
از خودت نگیری
و به خوردِ خودت ندهی بیخود
که چه بهتر که می توانم زن تنهای مستقلی باشم

هیچ زنی
پای این دروغ را امضا نمی کند
مگر آنکه
پیش نیامده باشد

   + مهدیه لطیفی ; ٤:٢٥ ‎ب.ظ ; ٩ تیر ۱۳٩٢

پیوندِ آینه به کوه!

آینه شیشه است و جیوه!
آینه اگر حرفی برای زدن داشت
از همان برکه های اسطوره ها
نجات دهنده ای سر می زد
و نارسیس را به کشتن نمی داد!

به انعکاس "من" در شیشه ها اعتمادی نیست
محاسبه ی زاویه ی شکستِ نور
که شکسته گی ام را منعکس می کند
دسته گلی بود
که فیزیکدان هایی که شعر نمی خواندند
به تنهایی ِ اتاق های همه
هدیه دادند
تا هر روز...
هر روز...
به حالِ این "من" ها
غصه مان بگیرد

باید فیزیکدانی هم پیدا می شد
که کوه را به آینه پیوند زند
تا صدایی هم لا اقل برگردد
از این تصویر های تکراری!

   + مهدیه لطیفی ; ٢:٥٢ ‎ق.ظ ; ٤ تیر ۱۳٩٢

سر تمام قرارهایمان باران می گرفت

زمستان و تابستان نداشت
سر تمام قرارهایمان
باران می گرفت
و دست هایت را محرم می کرد این حیرت

حالا ولی
دیدارها
وقت کُشی هایی ست
خشک و خالی
و نَمی هم اگر بزند
به اخبار وضع آب و هوا مربوط است

نه جانم
هیچ گلدان کوچکی دیگر
خوشبختیِ بزرگش را
مدیون قرارهای ما نیست

   + مهدیه لطیفی ; ۱:٢٢ ‎ب.ظ ; ۱ تیر ۱۳٩٢