برف روی خط استوا

کنار می گذارم ات

کنار می گذارم ات
پیش از آنکه کابوس شود
کنار آمدن با به کناری ام از یادت رفتن

کنار می گذارم ات
پیش از آنکه دست و دلم بلرزد
پیش از آنکه حروفی که به لب هات می آویزند
طناب شوند
برای به چاه بردنم

پیش از آنکه چشم باز کنم
ببینم
دور تا دورم
دیوهایی دهان گشوده اند به مکیدنِ من
که سوال پیچم می کنند
که کجای کار ایستاده ایم؟
که کیستی اصلا؟
که نکند بیراهه دارم می روم تختِ گاز؟
نکند
برای خودم بریده ام و دوخته ام و به تن تو گشاد است؟
ها...!؟

و دلم شور می زند
شور
که طوری ات نشود یکوقت
که گم نشوی یکوقت
که کم نشوی از من
و...
و...

کنار می گذارم ات
پیش از آنکه به کناری ام از یادت رفتن
از اخبار روزانه ی نرخ تورم حتی
عادی تر شده باشد!

   + مهدیه لطیفی ; ۱٠:٢٧ ‎ب.ظ ; ٢٢ اردیبهشت ۱۳٩٢

خشکیدنِ شعر

خشکیدن شعر
مثل خشکیدن شیر
تلخ است
برای کسی که هنوز برایش زود است
با دندانِ آدم بزرگ ها
بخورد
ننویسد
برود
نیاید
زندگی کند

   + مهدیه لطیفی ; ۳:٥٢ ‎ب.ظ ; ۱۸ اردیبهشت ۱۳٩٢

سطلی کلمه بر شعر

رنگ ها بی کم و کاست اند
کلمات کم می آورند
کاش می شد
مثل نقاش های دیوانه
سطلی کلمه بر شعر بپاشانم بی فکر
...
راستی می دانستی
احساسم اگر بی پرده خودش باشد
هیچ کس نمی شناسد ام دیگر!؟
نه مادرم
نه خدا
و نه تو

   + مهدیه لطیفی ; ۱:٤۸ ‎ب.ظ ; ۱۳ اردیبهشت ۱۳٩٢

هزار و پانصد سال انتظار

دلم را
گاو آهن شخم زده انگار
مزرعه ی زندگی ام را
ملخ ها به پادشاهی نشسته اند!
...
و لعنت!
لعنت به تمام این هزار و پانصد سالی که دروغ گفتم
من هزار و پانصد سال پیش به دنیا آمدم
و تمام این سال ها را وعده دادم
به دلم
سر خرمن
صد تا یک غاز!
...
اصلا نوشتن هم شد کار!؟
باید راه افتاد و عاشق شد
باید راه و افتاد و بی دلیل
غریبه ها را بغل کرد و
بوسید و
بعد حتما گم شد!
...
باید با خدایی که احتمالا نیست
دردِ دل کرد
از هر دری
حتی دری وری!
...
اصلا آمدیم و
هیچ کس تا همیشه
از راه نرسید
برای قسمت کردنِ دست هایش با دست هایم
هزار و پانصد سال انتظار
دلیل خوبی برای دست برداشتن از دست هات نیست!؟

   + مهدیه لطیفی ; ٥:۱۱ ‎ق.ظ ; ٥ اردیبهشت ۱۳٩٢