برف روی خط استوا

بعد از تراژدی کسی زنده نیست

همین روزها
زنی با صندل صورتی من توی آشپزخانه ات
اعصاب مرا قدم خواهد زد
و این بدتر از بمبارانِ هیروشیماست!

و این بمباران
این تراژدی
آنقدر من و عشق را به زمین خواهد زد
که کسی برای عزاداری
زنده نیست!

   + مهدیه لطیفی ; ٤:٥٧ ‎ب.ظ ; ٢٤ دی ۱۳٩٢

دلتنگی واگیر ندارد!

دلتنگی اگر واگیر داشت
آنقدر می بوسیدمت...
تا تو هم...

   + مهدیه لطیفی ; ٦:٠٦ ‎ب.ظ ; ۱۸ دی ۱۳٩٢

کاکتوس ها را بغل می کنم

شبی که
زنی جدید سر بر بازوی تو
و خیالی کهنه
سر بر سینه ی من...

شبی که بهشت بازوانت را  ندارم
کاکتوس ها را بغل می کنم
و برایشان از تفاوتِ آغوش با آغوش می گویم!

   + مهدیه لطیفی ; ۸:۱٠ ‎ب.ظ ; ۱٤ دی ۱۳٩٢

مرغ های بی خاصیت!

شعرها هیچ خاصیتی ندارند
مگر آنکه
من برای تو بنویسم
تو از من دورتر شوی
و دیگرانی بخوانند و
عاشق دیگران شوند!

مرغ ِ شعرها
برای همسایه غاز می شوند!
و برای من
دست و پا زدن در لجنزاری را تداعی
که فرو تر...
که دور تر...
که بیهوده تر...

   + مهدیه لطیفی ; ٩:٠٢ ‎ب.ظ ; ٧ دی ۱۳٩٢

زنده به گوری...

زنده به گوری
مرگی که من انتظارش را داشتم نبود
من قرار بود برای تو بمیرم!
نه زیر بیل زدن های تو بر خاکِ کنار گوری که برایم کندی...

بیا فکری برای همین امروز بکنیم
فیروزه ی انگشت های تو قرن ها بعد
در دستِ کسی دیگر
کسی دیگر را
نوازش خواهد کرد
و کسی دیگر
برای کسی دیگر
خواهد مُرد...

بیا فکری برای همین امروز بکنیم
که اسب هایی که در مزرعه ی سینه ی تو می دوند
مرا اگر از خاطر ببرند
جهان به کام کابوس ها می شود!
بیا نوش به حنجره ی زهرخند کُنانِ کابوس ها نریزیم
و برای هم بمیریم...
زنده به گوری مرگ قشنگی نیست!

   + مهدیه لطیفی ; ۳:٠۱ ‎ب.ظ ; ٧ دی ۱۳٩٢