برف روی خط استوا

کتاب شعر: برف روی خط استوا

و بالاخره همین دو ساعت پیش از زیر چاپ اومد بیرون...

برف روی خط استوا
مهدیه لطیفی
نشر فصل پنجم

از همین شنبه در کتابفروشی های تهران و شهرستان ها
و یا سایت خرید اینترنتی انتشارات فصل پنجم
و یا ارسال از طریق تماس تلفنی با دفتر انتشارات

شماره تلفن نشر، برای دریافت کتاب:
021-66909847

و یا به خودم ایمیل بزنید...

   + مهدیه لطیفی ; ٩:٢٩ ‎ب.ظ ; ٢۸ آذر ۱۳٩۱

سیزیف

گریه
آخرین چیزی ست که باقی می ماند
و بغض
یکی مانده به آخری ست
و امید
پیش از بغض
می ترکد

من این مرحله ها را
مثل مسیر خانه تا دانشگاه
مثل مسیر حول حالنا تا یلدا
کوچه به کوچه از برم
این کوچه ها
هر شب
پر از بادکنک هایی ست
که یکی یکی می ترکند
اول امید
بعد بغض
و گریه آخرین چیزی ست که...

   + مهدیه لطیفی ; ٦:٥۳ ‎ب.ظ ; ٢٧ آذر ۱۳٩۱

پنه لوپه هر شب تو را می بافد

پنه لوپه
فراموشی گرفته است
و برعکس
هر شب تا صبح
تو را می بافد بر تن من
و هر صبح تا شب
تو را می شکافد از من و پخش می شوی
بر هر خانه و خیابان
بر هر کسی

تاریخ دروغ است
و افسانه ها راست
حتی اگر به خاک تاریخ
شب و روزشان جا به جا شود

و حتی اگر اولیس
نه دیگر کمان بر پشت داشته باشد
نه عشق بر سینه

 

 

پ.ن1: اولیس: قهرمان و جنگجوی افسانه ی اودیسه که در راه بازگشت ار جنگ های تراوا به سرزمین مادری اش، طوفان کشتی اش را به سرزمین های دوری برد و ده ها سال از همسر و پسرش دور افتاده و در سرزمین های غولان و خدایان و جادوگران و... گرفتار آمد

پ.ن2: پنه لوپه: همسر اولیس که در سال های طولانی ِ نبودنش درحالیکه تمام مردان شهر خواستگارانش بودند، پارچه ای را هر صبح تا شب می بافت و هر شب تا صبح می شکافت!... تا اگر بافتن تمام شد و اولیس بازنگشته بود یکی از مردان را انتخاب کند.

   + مهدیه لطیفی ; ۱۱:۱٢ ‎ب.ظ ; ٢٢ آذر ۱۳٩۱

همه اش تلقین است

همه اش تلقین است و
قرار های نانوشته
وگرنه بعید است
در چراپونچی*
کسی با باران
احساس عاشقانه اش گل کند!

عجیب است؟
اینکه حتی شاعرانگیِ باران را
زیر سوال می برم؟
می ترسی
همین روزها "تو" را هم...؟


__________________________
*شهری در هند، پر باران ترین شهر جهان

   + مهدیه لطیفی ; ٢:۱٠ ‎ب.ظ ; ۱٧ آذر ۱۳٩۱

ترش و شیرین

دوستم داری
دوستش نداری
دوستش داری
دوستم نداری
...
در این بلا تکلیفی
تمشک می شود چید
از هر نگاهِ ترش و شیرینت

   + مهدیه لطیفی ; ۱۱:٥٥ ‎ب.ظ ; ۱٤ آذر ۱۳٩۱

بعد از رهایی...

مرثیه ای بر دق مرگی ِ پرنده
که خودش را تا توانست به دیوار ها کوبید
میله ها را شکست
و پشتِ قفس
آسمانی در کار نبود!

   + مهدیه لطیفی ; ۱:٥٥ ‎ب.ظ ; ۱٤ آذر ۱۳٩۱

پازلی به این اشتباهی!

سردرد های مدام
دست باید بردارند
که نمی دارند
از سرم

تنهایی های مدام هم
همینطور

و تو باید بیایی
که نمی آیی
از راه

باید خدایی داشته باشد دنیا
باید کسی بوده باشد
که پازلی را
به این اشتباهی
چیده باشد!

   + مهدیه لطیفی ; ٢:٢٥ ‎ب.ظ ; ۱۱ آذر ۱۳٩۱

رابطه را باید تا زد!

رابطه ها را باید تا زد
لای اولین کتابی که به هم هدیه دادیم گذاشت
و بست

و بست
نشست
بر بالین تنهایی انسان
لالایی خواند

   + مهدیه لطیفی ; ٤:٢٧ ‎ب.ظ ; ٦ آذر ۱۳٩۱

هوا، هوای تو بود

هوا، هوای تو بود
که بی هوا
هوا به سرت زد
بروی هوا بخوری

هوای این خانه
این خیابان
هنوز چنگ به دنباله ی ردِ نفس هایت در هوا می زند

تا هوایت از سرم نیفتاده
هوایم را کن

   + مهدیه لطیفی ; ٦:٤٥ ‎ب.ظ ; ۳ آذر ۱۳٩۱