برف روی خط استوا

نمک ندارد این روزها، نمک نپاشید!

همین که قرص ها خوب اند
یعنی دلم قرص نیست
همین که نمک ندارد این روزها
یعنی نمکدان را شکسته ای
که حالا
نمکدان به دست گرفته اند
و بر خستگی ام نمک می پاشند،
تمام روزهایی که دلم گرم نیست و
سرت گرم است

   + مهدیه لطیفی ; ٤:٥٦ ‎ق.ظ ; ۳۱ شهریور ۱۳٩۱

تضمین ِ دوباره آفرینش

جهان به خاکِ سیاه نشسته است
دوست داشتنت اما
تضمین  دوباره ی رویش است
تضمین دوباره ی آفرینش

همین که از راه می رسی
عسل جاری می شود در رودهای بهشتی که بی شک نیست
و شیطانی که نیست
تعظیم می کند به انسانی که تویی!

   + مهدیه لطیفی ; ٥:٢٠ ‎ق.ظ ; ٢۳ شهریور ۱۳٩۱

فوایدِ زمین ِ بی تو!

زمین نُه ماهِ تمام
لگد می زند به رحِم ام
زمین
هر سیصد و شصت و پنج روز ِ سال را
دور مغزم می گردد
این تهوع
این سرگیجه
تا زمین هست
تا من هستم
تا تو نیستی
هست.

   + مهدیه لطیفی ; ٥:٠۳ ‎ب.ظ ; ۱٩ شهریور ۱۳٩۱

مُهر مار

مُهر ماری که بر گردن آویخته ای
اصل است لابد
ورنه بیخود نیست
که بر خواب هایم می خزی هر شب
بی آنکه بر خودم!

کلاهی بر سر
شاخه ای بر گوشه ی دندان می جوی
برق چشم هایت
به آبروی ادیسون نیشخند می زند
و شهر را
و مرا
بلدی مثل کف دست!

شما را چه به ما آقا؟
ما را که می بینی
همیشه گمشده ی شهریم
بی دست های شما و
بی لب و دندان شما

   + مهدیه لطیفی ; ٥:٥٢ ‎ب.ظ ; ۱٧ شهریور ۱۳٩۱

بزک نمیر، بهار میاد

باید می رفت
و رفت
مردی را می گویم
که هر نفس اش
نفس تنگ تر ام می کرد!

حالا باید دوباره به بزک دلداری بدهم
حتی اگر تا بهار
هزار بهار مانده باشد!

   + مهدیه لطیفی ; ٥:٥۱ ‎ب.ظ ; ٧ شهریور ۱۳٩۱

شبیهِ تنهایی ِ مردها شده ام!

شعر پشتِ شعر
می گیرانم به لب
شبیه ِ تنهایی ِ مردانی شده ام
که پیاده رو ها را
سیگار پشتِ سیگار
گریه نمی کنند

   + مهدیه لطیفی ; ٩:٥٥ ‎ب.ظ ; ٥ شهریور ۱۳٩۱

من راهم!

کهکشان
وسعتِ دیرینه اش را
دیری ست از دست داده است
حالاها همه اش یکجا
جا می شود توی یک جفت چشم
که برای رفتن
پا درآورده اند!

و حالا که کهکشان، چشم های توست
چشم ها پا دارند
و هیچ چیز سر جایش نیست
و همراه نمی شوی
پس من هم راهم!

من همان راهم
که می رَوی ام
بی آنکه بر من برویی!

   + مهدیه لطیفی ; ۳:۱٧ ‎ق.ظ ; ٤ شهریور ۱۳٩۱