برف روی خط استوا

باران ِ بیهوده

به کدام گور
گم شده ای؟
که من میان این باد های هرجایی
گفته ام گور پدر این بارانی که می زند
و بست نشسته ام بین دیوار ها
شعر می نویسم
شعر می شوم
تا بی آنکه ببینمش
تمام شود این باران لعنتی
که بی تو تنها میعان ِ ابرهاست و بس!

   + مهدیه لطیفی ; ۱۱:۱٧ ‎ب.ظ ; ٢٠ خرداد ۱۳٩۱

دلتنگی ِ زودرس

دست می دهی
دلتنگی ِ زودرس به دلم می پاشی
و بر حاشیه ی خیابان
کوچک تر می شوی
کمرنگ تر
نمی بینم ات
چه خوشبخت اند تمام عابران کوچه ی بعدی!

و بعد
به خودم که می آیم
به یک یه یکِ عابران همین کوچه
به چشم احترام می نگرم
شاید کسی عاشق آن ها باشد
که رشته های حسادتش
من ِ این لحظه را
نشانه برود!

   + مهدیه لطیفی ; ۳:٥۳ ‎ق.ظ ; ۱۳ خرداد ۱۳٩۱

زیر دست و پای بی تویی!

من و این سیگارهای نیم سوز
که سوز درز پنجره ها را جبران می کنند
من و این چای های دم کرده ی
هزار بار یخ کرده
هزار تناسخ را
بی تو پای تمام پنجره ها
گریه کرده ایم

من و تو
آغاز و پایان ِ این گریه ها را
گم کرده ایم!

آشپزخانه لخت از هر چه لیوان و
استکان و
زیرسیگاری که داشته ام
شده است

سیگارهای نیم سوز
غرق می شوند
توی چای های هنوز نخورده
که بی تو پایین نمی روند
از گلوی شعر

استکان ها
زیر دست و پای من و میزها می مانند
من
زیر دست و پای بی تویی!

من چای می ریزم
تو دوباره به دنیا می آیی...
تو دوباره سر از جای و جهان دیگری درمیاوری
من دوباره می میرم!...

من هزار بار این راه ها را
رفته ام
از این پرتگاه
به آن پرواز
از این پرواز
به آن پرتگاه!...

پرواز ها سراب اند
پرتگاه ها حقیقت

   + مهدیه لطیفی ; ٧:٥٩ ‎ب.ظ ; ۸ خرداد ۱۳٩۱

چای با طعم تلخ ِ سلام های تاریخ مصرف دار

ساعت
صندل بر زمین کِشان
به صبح نزدیک می شود
و من
تازه چای دم کردنم گرفته است!
بهارنارنج و بابونه
برای شب هایی ست
که مهمان دارد دلت
که کسی آمده است که هنوز نرفته است!
حالا اما
هوا که روشن شد
فروشنده ی مغازه ی کوچک سر کوچه
چه می داند "چای با طعم تلخ سلام های تاریخ مصرف دار" چیست!؟
و چه می دانی
چقدر می چسبد این چیز هایی که کسی چه می داند چیست اند
وقتی خواب ها
چشم دیدن چشم ها را ندارند!

   + مهدیه لطیفی ; ۱:٢٥ ‎ق.ظ ; ٦ خرداد ۱۳٩۱