برف روی خط استوا

خودمانیم!... این پایان زیباتری ست!

اصلا شاید قرار بر این است
تا پیرمردی شوی
با خاطره ی دختری
با همین لباس هایی که امروز به تن دارم!
همین گوشواره ها
همین شال
همین لبخند

خودمانیم
این پایان زیباتری ست
حتی اگر به بهای تباهی تمام امروز هایم تمام شود!

   + مهدیه لطیفی ; ۱٢:٥۳ ‎ق.ظ ; ٢٩ اسفند ۱۳٩۱

هجمه ی "چرا" ها!... ژاک برل عزیز

باید فراموش‌ کرد
همه‌ی آن‌چه فراموش‌شدنی ست
و همه‌ی آن‌چه تاکنون از دست‌مان گریخته است
باید فراموش‌کرد زمانِ کج‌فهمی ها را
و زمانِ از دست رفته را
تا بدانیم چگونه
لحظه‌هایی را از یاد ببریم
که گاهی
با هجمه‌ی "چرا" ها
قلبِ‌ نیک‌بختی را
به مرگ واداشته‌ است!

رهایم مکن
من به تو هدیه می کنم
مرواریدهای باران را
کز سرزمینی آمده است
که در آن باران نمی بارد!

رهایم مکن
بارها دیده‌ایم
فورانِ‌ آتش را
از آتشفشانی پیر
و ما نیز انگاشتیم که پیر شده‌ایم
و باز آشکار شد
زمین‌های سوخته
که گندم بسیار می دادند!

...
.
.
ژاک برل، یکی از نعمت های بزرگِ دنیا بود!
1924 - 1978

   + مهدیه لطیفی ; ۱٢:٢٠ ‎ق.ظ ; ٢٢ اسفند ۱۳٩۱

روزه ی موسیقی

وقتی لب هایم
لب هایت را گم کرده باشند
رژ لب های روی میز را
باید دور بریزم
و روزه ی موسیقی بگیرم
...
ملودیِ مهتاب
آخرین چیزی ست که می تواند تو را دوباره بنشاند بر لب این تخت
و رنگ بریزد
بر تصویر خاکستریِ زرد شده ی این اتاق
در قاب
که هنوز به سالِ گم کردنت نکشیده
انگار مرگ ده ها مادربزرگ را دیده است

   + مهدیه لطیفی ; ٦:٥۸ ‎ب.ظ ; ٢ اسفند ۱۳٩۱