برف روی خط استوا

درد های به توان رسیده

شب ها
درد ها به توان می رسند
و توانا تر از همیشه
تاوان تمام روزهایی که با تو بی درد بودند را
پس می گیرند

روز ها
هر چه این فکر های به کمین را
نادیده بگیرم
آن ها به تیز کردن چاقو هایشان ادامه می دهند
تا شب

و شب ها
آنکه از همه تیز تر است
در مشت تو برق می زند

   + مهدیه لطیفی ; ۱:٤٥ ‎ب.ظ ; ۳٠ بهمن ۱۳٩۱

اگر دل نکنم از رویا...

حماقت می کُند دلم
که دل نمی کَند از رویا

رویا
جان را به لب می رساند
تو را به من نه

رویا
سر بزنگاه
درست همان لحظه ای که به وعده هایش از دنیا می بُری
زیر پایت را خالی می کند
و "تو" را در بسته ای با روبان بنفش
به دختری از راه نرسیده
هدیه می کند
مفت

رویا
اگر دل نکَنم از نسل اش
مشت
مشت
تا هفت پشت
بذر بی لبخندی بر لب هام بپاشد شاید

رویا
استادانه جان به لب می رساند
و "نبودت" را
در بسته ای با روبان قرمز این بار
یا صورتی
به صورتم می کوبد

   + مهدیه لطیفی ; ۱٠:٥۱ ‎ب.ظ ; ٢٦ بهمن ۱۳٩۱

به باد ِ زمان!

ما بال هایمان را
به بادِ "زمان" دادیم
می بینی؟
ما قرار بود فرشته باشیم
تو بی گناه بودی
من بی گناه
زمان اما دست بر گلو می گذارد
می گوید:
زندگی را و زمین را چه به این حرف ها!؟
چه به این بال ها!؟
چه غلط ها...!

ما بال هایمان را
به زمان باج دادیم
تا "زندگی" کنیم!

   + مهدیه لطیفی ; ٩:٢٠ ‎ب.ظ ; ٢٠ بهمن ۱۳٩۱

هر چه بد شوی خوبی

تو می توانی بد شوی
بد شوی
بدتر از این ها
و خوب باشی هنوز
هر چه قطره قطره کم کنی
این اقیانوس
برهوت شدنش به عمر من قد نخواهد داد

   + مهدیه لطیفی ; ۸:۱٦ ‎ب.ظ ; ٢٠ بهمن ۱۳٩۱

این پرسه...

به مرد آبان:

 

تو نه سر می سپاری
نه دل
نه دستی حتی
به قدر عمر کوتاه یک پیاده روی
به من

و چیزی به من از خودت تا نسپاری
سپری نمی شود عمر این بی قراری

لا به لای این پرسه باید
درست همان ستاره ای را به نام تو کرد
که زمین
از هر طرف که بچرخد
از دست نروی

   + مهدیه لطیفی ; ۱:٥٤ ‎ق.ظ ; ۱٠ بهمن ۱۳٩۱

از این خبرها نیست

پریان بی خبرند از خوشی، خود
چه رسد که خنده به ما تعارف کنند
نه آقا
از این خبرها نیست
قالیچه ها قرن هاست که پرواز نمی کنند

   + مهدیه لطیفی ; ٤:٥٢ ‎ب.ظ ; ٩ بهمن ۱۳٩۱

میز گرد

این اندوه ها
این اندوه های لاکردار
پا ندارند
برای رفتن
دست ندارند
برای برداشتن از سر ها
سر اما دارند
برای درآوردن ار چشم ها!

با خدا باید بنشینیم دو تایی
دور میزی ترجیحا گرد
متقاعدش کنم که تنهایی چقدر درد بزرگی ست
تا لبخند بزرگی شاید
بر صورتِ گرد ِ زمین نقاشی کند

   + مهدیه لطیفی ; ٢:۳۸ ‎ق.ظ ; ٩ بهمن ۱۳٩۱