برف روی خط استوا

کارد و پنیر

کافی ست کارد شوم
پنیر شوی
تا این آرامش بی معنی
به فاجعه ی عشق بدل شود

   + مهدیه لطیفی ; ٥:٥٤ ‎ب.ظ ; ٢٦ دی ۱۳٩۱

فلسفه خورشید نیست!

آن ابله ها
شوکران را چرا به سقراط دادند؟
فلسفه که خورشید نیست!
خورشید
دقیقا همین ستاره ی نزدیکی ست
که هر صبح لباس خوابت را بر تخت پرت می کند
و می گذارد از در رد شوی!

   + مهدیه لطیفی ; ٤:۱۱ ‎ق.ظ ; ٢٠ دی ۱۳٩۱

تلف

طفلکی تلف شد!
زندگی ام را می گویم
که گیر دستان من افتاد

   + مهدیه لطیفی ; ٢:٠٠ ‎ب.ظ ; ۱۸ دی ۱۳٩۱

بیا بحث را عوض کنیم

بیا بحث را عوض کنیم
این بحث
بر سر هر چه که باشد
از فرصتِ بوسه می کاهد!

بیا به پیش از اختراع زبان سفر کنیم
و عشق را اختراع کنیم
تا به زبان بیاید

می بینی؟
ما راه را سر و ته رفتیم!
که امروز
عشق اختراع زبان است!
و این
وحشتناک ترین اتفاق تاریخ

   + مهدیه لطیفی ; ٢:٠۱ ‎ق.ظ ; ۱٦ دی ۱۳٩۱

بر شانه ها

تکراری تر از نبودنِ مردی
یا نبودنِ زنی
که بشود تکیه بر شانه هایش زد
هیچ سوژه ای برای نوشتن نیست
حالا که مارها
در آستین من می پرورند و
از شانه های تو می رویند
و یا در آستین تو و
از شانه های من

   + مهدیه لطیفی ; ٢:٤۳ ‎ق.ظ ; ۱۳ دی ۱۳٩۱