برف روی خط استوا

ظهر های بی دلخوشی

ظهر ها
بی دلخوشی
دست و صورت نشسته
می نشینم به یادآوری زنان تاریخ
که صبح ها
بیدار شدند
زود!
بی دلخوشی!
دلخوشی چیزی ست غریب
که قریب به طول تمام تقویم ها ست
که بر دامن هیچ زنی جوانه نزد!
صبح و ظهر ندارد
تفاوتش به تفاوتِ جا افتادن قرمه سبزی روی چراغ است
با قرمه سبزی های کارخانه
دلخوشی به این چیزها نیست
چیزی که هوای صبح را
نفس کشیدنی می کند
جا افتادن ِ تو توی زندگی زنی ست،
که جوانه زدنت بر دامنش را
دوست دارد!

   + مهدیه لطیفی ; ۳:٢٢ ‎ب.ظ ; ۳٠ فروردین ۱۳٩۱

خیابان شعر بلندی ست

خیابان
شعر بلندی ست
وقتی من با قدم های تو قدم می زنم!
و شب
یکباره یکپارچه می شود،
از خواب هایی که تو را به من می رسانند
وقتی
من با چشم های تو چشم می بندم!

   + مهدیه لطیفی ; ۳:٠٠ ‎ب.ظ ; ٢۸ فروردین ۱۳٩۱

رویاهایم کجاست؟

رویاهایم را به بازی گرفته ای؟
یا رویاهایم به بازی ام گرفته اند؟
که مدام
به چشم هایت می بازم؟

من برای بازی نیامده ام
تمام مدال ها برای تو
رویاهایم کجاست!؟

   + مهدیه لطیفی ; ٦:٠٩ ‎ب.ظ ; ۱٩ فروردین ۱۳٩۱

آن مرد

آن مرد
با "نیامدن" آمد!

   + مهدیه لطیفی ; ۳:۱٦ ‎ق.ظ ; ۱٦ فروردین ۱۳٩۱

آینه دارید!؟

روی دست خودم مانده ام
آینه ها را زیر و رو می کنم
می تکانم حتی
خبری نیست
مرا اگر می بینید
تصویر ِ تداوم یافته ی ذهن شماست
من گم شده ام
آقا!
ساعت...
ببخشید نه؛ آینه دارید!؟

   + مهدیه لطیفی ; ۱٢:٠۳ ‎ق.ظ ; ۱۱ فروردین ۱۳٩۱