برف روی خط استوا

قلم و قلمو یکی ست

قلم و قلمو یکی ست
حرف را
می شود زد، می شود کشید
حرف را
می شود شنید، می شود نشنید!
ما حلق خود را چهارپاره می کنیم و شما
چهارراه ها را بالا و پایین کن
این راه و آن راه ندارد
راه را از هر طرف که بروی
من ایستاده ام آنجا
با حلقی چهار پاره
قلم یا قلمویی در دست
و لبخندی گم در باد و راه و مه
باقی اش با شما
من را
می شود دید
می شود ندید

   + مهدیه لطیفی ; ٧:٠۸ ‎ب.ظ ; ۱٦ آذر ۱۳٩٠

خستگی سرت نمی شود؟

پیاده روی می کنی زندگی ام را
تنم را
کلماتم را
سرخوشی های بودنت را
بهتِ بعد از بودنت را
مرا
خواب را
اتاق روانشناس را

خستگی سرت نمی شود تو!؟

   + مهدیه لطیفی ; ۱٠:٤٤ ‎ب.ظ ; ۱٢ آذر ۱۳٩٠

نگران فلسفه ام!

نگران چیزی نیستم
نگران تو که...
نگران خودم هم...؛ نه!
نگران فلسفه ام که با نگاهت زیر و رو می شود!
می ترسم یکی از همین روزها
عاشق فلسفه هم بشوم!
دیوانگی ام
همین را کم دارد فقط
همین که شیرجه بزنم توی چشمت
"من" از چشمت بیافتد
فلسفه غرق شود
جهان بلاتکلیف بماند!

   + مهدیه لطیفی ; ۱٢:٠٥ ‎ق.ظ ; ۸ آذر ۱۳٩٠

گریه پوشیده

چطور بگویم که بفهمی؟
ببین!
تلخ ترین حالتِ ممکن را هم که فرض کنی،
باز هم هق هق من تلخ تر است
اصلا
هق هق من تلخ ترین اتفاق دنیاست
و تو از تنها چیزی که سر در نمی آوری
شعر است
حالا فرض کن این شعر
گریه پوشیده به تن از دست تو
و خودت را بزن
به هر راهی که دلت خواست!

   + مهدیه لطیفی ; ۱٠:٤٢ ‎ب.ظ ; ٦ آذر ۱۳٩٠

قاعده ی بازی تو

قوانین ِ عقربه های ساعت
به قاعده ی بازی تو بستگی دارد!
زمان را به بازی گرفته ای؛
مرا که بماند!

   + مهدیه لطیفی ; ٦:٠٢ ‎ق.ظ ; ۳ آذر ۱۳٩٠