برف روی خط استوا

...می ماندی؟

کفش هایت را گم اگر می کردم
می ماندی؟
یا پابرهنه هم که شده
فرار می کردی از لابه لای بهشتِ انگشت های دستم؛
تا خدا می داند کدام جهنم!؟

   + مهدیه لطیفی ; ۱۱:۱٧ ‎ب.ظ ; ۳٠ آبان ۱۳٩٠

صبر!

غوره ها حلوا نمی شوند!
می گویید می شوند؟
صبر کنید...
یک قاشق حلوا هم برای رو کم کنی به من بدهید!

   + مهدیه لطیفی ; ٥:٥٤ ‎ب.ظ ; ٢٩ آبان ۱۳٩٠

تو و تو

تو همیشه می مانی و من
آرزو می کنم دست برداری
تا کسی از راه برسد
که نمی خواهد بماند و
آرزو می کند من دست بردارم

تو همیشه می روی و
آرزوهای آبکی ِ موفقیت و آرامش و خوشبختی و اینها برایم می کنی
با کسی که قدرم را خوب می داند اما
دلم را نمی ریزاند

تو همیشه می مانی و بی خستگی
آرزو می کنی من
فراموش کنم او را که فراموشم کرد
و دست بردارم از این
که بخواهم تو دست برداری

تو نمی مانی
تو می مانی
تو
تو
من
من هیچ وقت به جایی نمی رسم
من هیچ وقت
موفق و آرام و خوشبخت و این ها نمی شوم

و این شعر
می تواند اگر من بخواهم
بی هیچ حرفِ تازه ای
تا ابدالدهر هی دور خودش بچرخد و دیوانه تان کند
این شعر
دو تا، دوتا، مخاطب دارد
با این همه تنهاییم
من و تمام "تو" ها!

   + مهدیه لطیفی ; ۱:۳٧ ‎ق.ظ ; ٢٩ آبان ۱۳٩٠

دستگاهِ خواب های درخواستی!

باید چیزی اختراع کنم
برای دیدن خوابِ تام و جری
یا گربه های اشرافی
دیوانه شدم از حضور هر شبه ات
باید خدا شوم
باید راه به جایی ببرم
که تو نبرده ای
که خدا نبرده است
که نخواهد هم بُرد کسی
باید به جهان ثابت کنم
کشفِ مرز بین دوست داشتن و دوست نداشتن
مهم تر از کشف خواص بابونه و اورانیوم است!

   + مهدیه لطیفی ; ۳:۳۱ ‎ب.ظ ; ٢٧ آبان ۱۳٩٠

باید کوه شویم

باید کوه شویم
هیچ کس برای خاطر ِ خاطرجمعی ما
از شانه هایش نمی گذرد!

   + مهدیه لطیفی ; ۱:٥٢ ‎ق.ظ ; ٢٤ آبان ۱۳٩٠

بدجنس

باید همینطور که رفتنت را تماشا می کردم
به شمعدانی پشت پنجره می گرفت،
آرنج غمبرک زده ام
و گلدان گِلی صاف روی سرت خرد می شد!
باید معجزه ای می شد
باید هراسان پله ها را دو تا یکی می دویدم به بغل کردن تو
و تو قید رفتن را می زدی
حتی برای یک روز ِ دیگر!

تصمیم گرفته ام
بدجنس دوستت داشته باشم
جنس ِ دنیا
به خوش جنس ها
نمی سازد!

 

 
.............................................................
پ.ن: تازگی ها هر شب یه جای خوابم، شعرم میاید!
 

   + مهدیه لطیفی ; ٢:٢٠ ‎ق.ظ ; ٢٢ آبان ۱۳٩٠

نشانه

شده تهران هیروشیما شود
این ها را نگه خواهم داشت
خوشبختانه هیچ دو راهی ای در کار نیست
و تو راهی جز برگشتن نداری
وقتی تیله های شیشه ای ات را
روی میزم جا گذاشته ای

نشانه می دانی چیست!؟

   + مهدیه لطیفی ; ۳:٠٩ ‎ق.ظ ; ٢۱ آبان ۱۳٩٠

می توانستی معروف شوی!

می توانستم
پرتره ات را دو هزار بار نقاشی کنم
از هر طرف
و رنگ نگاهت را با هر دیوار خانه ات هماهنگ کنم
می توانستم تکرارت کنم آن قدر در شعر
که مرا کنار بزنند این جماعت
و راه بیفتند
تا تو را پیدا کنند
می توانستم حسادتِ تمام مردان شهر را
بر بیانگیزم
و تمام زنان شهر را
حریص کنم
می توانستم
به خدا ثابت کنم
در خراب شده ای که خلق کرده است
به کوری چشم تمام تاریخ
می شود عاشق شد!
دستتان اما
توی یک کاسه بود!
خواب دیدم توطئه کرده اید
خواب زن چپ نبود مگر؟
یکباره به ما که رسید راست شد!؟
که به صبح نکشیده
توطئه تصویب شده بود
و خرابی ام
خشتی تازه
بر خرابی این خراب شده!

   + مهدیه لطیفی ; ۱٠:٢٤ ‎ب.ظ ; ۱۸ آبان ۱۳٩٠

جناب آقایی که...

جناب آقایی که
هر اسمی ممکن است داشته باشید
قصه ها همیشه با رفتنتان شروع می شوند
و به نیامدنتان ختم
بوی گند کلیشه دارد از در و دیوار دو سطر قبلی این شعر بالا می رود
و به جایی بند نیست
دستِ از دستِ شما رها مانده ی من
و بدتر از آن
شاعر شدن من
مستقیما تقصیر شماست!

می ترسم بمیرم و
تمام کلاه به سر های سیگار به لبِ دنیا
تمام دختر های زمین را
یاد من بیاندازند!

جناب آقایی که
قصد آفتابی شدن ندارید
تشریف بیاورید و لبه ی کلاهتان را بالا بزنید
شاید زد و چشم هایتان
شعری شد
خالی از بوی گند کلیشه

   + مهدیه لطیفی ; ۱:٢۳ ‎ب.ظ ; ۱۸ آبان ۱۳٩٠

بزرگترین دروغ ات را یادت هست آقای امپراطور؟

شما امپراطوری
امپراطور سرزمین سر من
نشسته ای بر تخت
و دروغ می گویی
پشت دروغ
بزرگترین دروغ ات را یادت هست؟
گفته بودی:
من همیشه راست می گویم!!

شما امپراطوری
و من
در خواب هایم هر شب
تختم را
با همه ی تنهایی اش
به تختت ترجیح می دهم!

   + مهدیه لطیفی ; ٩:٤٩ ‎ب.ظ ; ۱٦ آبان ۱۳٩٠

کابوس ِ شاعرانه

دست توی دست هم
شاعران مرده
توی سرم دایره ای می چرخند و می خوانند:
عمو زنجیرباف...
زنجیره ی من کو؟! کجاست؟!

به خدا من سر سوزن ربطی به زنجیره ی شما ندارم
من فقط داشتم رد می شدم!
کابوس هایم کافی نبود،
همین شما را کم داشتم فقط!

داشتم رد می شدم که پایم به شعری گرفت
زمین خوردم و از هوش...
از هوش رفتم!!؟؟
الان چه سالی ست؟!
چند سال از آخرین باری که عاشق شدم می گذرد؟
چند تا شعر بدهکارم!؟

آهای آقای...
اسمتان را یادم نیست
دو دقیقه نچرخ!
پرسیدم چند تا شعر بدهکارم؛
که دوباره به کتاب های تاریخ ادبیات
برگردید و
بخوابید و
دست از خواب های من بشویید!؟

زنجیره تان را هم لطفا
باز کنید از پاهایم
من طاقت کابوس های شاعرانه را ندارم!

   + مهدیه لطیفی ; ۳:٥٠ ‎ق.ظ ; ۱۳ آبان ۱۳٩٠

تضمین

خدا که هیچ
غول چراغ هم حتی
تضمینی نداده است
که کسی به آرزو هایش برسد
من اما تضمین می کنم
لبخند های تو را گرم نگه دارم،
هر طور که شده

همه اش با من
تو فقط باید برگردی!

   + مهدیه لطیفی ; ۳:۳٦ ‎ق.ظ ; ۱٢ آبان ۱۳٩٠

سیب

کافیست کمی
به خدا فقط کمی
آدم شوی
تا ببینی
هیچ خری این دور و بر ها
سیبی را در دل ندارد
که من دارم!

کافی ست یک روز صبح
بیدار شوی
پشیمان شوی
بیایی بگویی:
سیب دوست دارم؛
هستی!؟

   + مهدیه لطیفی ; ۸:٥٧ ‎ب.ظ ; ۱۱ آبان ۱۳٩٠

راه بیفتم این باران را به کجا!؟

پنج روز تمام است
که تهران تهران نیست
با این همه دلیلی ندارد این باران بی وقفه را،
بی تو راه بیفتم!
اصلا راه بیفتم به کجا؟!
که چه؟!

گفته بودی بست نشسته ای که پاییز بشود
که برگ ببارد از آسمان
که به طبیعت و کوچه بزنیم و
از لبخند های لامذهب تو
عکس بگیریم
گفته بودی باران و برگ و مرا دوست داری
مرا که...
باران و برگ را هنوز هم داری!؟

حالا پاییز است؛
هی با تو ام!!
حالا پاییز است و معلوم نیست
به کدام گور، گم شده ای
که من میان این باد های هرجایی
گفته ام گور پدر بارانی که می زند
و بست نشسته ام بین دیوار ها
شعر می نویسم
شعر می شوم
تا تمام شود این پاییز لعنتی
که بی تو مزه ی زهرمار می دهد!

   + مهدیه لطیفی ; ۳:٥٤ ‎ب.ظ ; ۸ آبان ۱۳٩٠

آن راه!

به خدا فرقی نمی کند
ما حوصله ی هم را سر ببریم
یا زمان حوصله اش از ما سر برود.
راهی نمی ماند؛
هر کدام از این ها که بشود راهی نمی ماند
جز این که دست هم رها کنیم
و به آن راه بزنیم
خودمان را!

   + مهدیه لطیفی ; ٤:٤٢ ‎ب.ظ ; ٦ آبان ۱۳٩٠